تبليغاتX
...پنجــره‌ای برای من
سبویی بر دوش و چراغی در برابر؛ و به جنگ سیاهی میروم...
شانه بر زلفِ پریشان زده‌ای  بَه بَه بَه !
دست بر منظره‌ی جان زده‌ای به به به

آفتاب از چه‌طرف سرزده امروز که سر
به منِ بی‌سروسامان زده‌ای به به به

صبح، از دست تو پیراهن ِطاقت زده چاک
تا سر از چاکِ گریبان زده‌ای به به به

من خراباتی‌ام از چشم‌ تو پیداست که دی
باده در خلوتِ رِندان زده‌ای به به به

صف دل‌ها همه بر هم زده ای! ماشا الله !

|+|  پنجشنبه 26 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: شعر و ترانه  | 

یک) با وجودی که Arrengment ناشرها توی سالن ناشران عمومی الفبایی بود ولی نمی‌دونم چه‌جوری بود که تمام غرفه‌های سر نبشی و بزرگ و دودهنه(!) به ناشرهای مذهبی اختصاص پیدا کرده بود!. هنوز این راز رو کشف نکردم! اون‌وخ کله‌گنده‌هایی مث ققنوس، مروارید، چشمه، نیلوفر، نگاه و ... در پرت‌ترین جای سالن قرار داشتن.
این‌قدر این دو‌تا کتاب "قورباغه را قورت بده" و "چه‌کسی پنیر مرا برداشت" توی همه‌ی غرفه‌ها تو چش بودن که ....
به قول آنی‌دالتون بهتر نیس پنیر رو قورت بدیم و قورباغه رو برش داریم بندازیمش بیرون؟!!!!

دو) نمایشگاه کتاب تا حدودی مث این فروشگاه‌های زنجیره‌ای می‌مونه. که دم‌دست بودن اجناس‌شون آدم رو وسوسه می‌کنه سبد رو پر کنه. خلاصه ما هم از دست‌مون در رفت نوزده عنوان کتاب بار سبد کردیم!
به جز پوپولیسم، نیروی دلتا، و هیتلر و نازیسم، که در زمینه‌ی علوم‌سیاسی و اجتماعی هستن بقیه رو رمان گرفتم :
خاکستر آنجلا ( فرانک مک کورت) رو به پیشنهاد پرگلک، بابادک باز (خالد حسینی) و تنگسیر ( صادق چوبک) رو به پیشنهاد دوستم گرفتم و بقیه رو به پیشنهاد خود نویسنده ها!! ( یعنی حداقل یه کتاب قبلاً از اون نویسنده خوندم):
میراث ( هاینریش بل)
دو دنیا (گلی ترقی)
جام شکسته (آلن رُب گری‌یه)
موش‌ها و آدم‌ها (جان اشتاین‌بک) که همین دیشب خوندمش. با سرعت ۶۰ صفحه بر ساعت!
و....
پ.ن: عصری داشتم از پیش دوستم برمی‌گشتم تو بلوار گلستان پشت فرمون پشت چراغ‌قرمز هویجوری به پراید هاش‌‌بک بغلی نگاه می‌کردم که ناگهان از جا کنده شد سه‌متر پرید جلو بلافاصله جاش رو یه پارس نوک‌مدادی گرفت!!!
راننده‌ی پژو پارس یه‌دونه از این داف‌های اسمی بود! کمربند بسته بود هیچی‌ش نشد ولی خدائیش گناه داشت! اصلاً تقصیرش نبود! بیچاره فقط جای گاز و ترمز رو اشتباه گرفته بود!! همین!

|+|  شنبه 21 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

دیروز ( 12 اردی‌بهشت / یک می) روز جهانی خوراک (Feed) بود. با وجود این‌که اصولاً آدم سنت‌شکنی هستم! اما این‌بار استثناً سنت‌شکنی نمی‌کنم و می‌ذارم یک‌ماه بگذره بعد درباره‌ش بنویسم! البته قبلاً نوشته‌م و پستی رو با عنوان Snarfer RSS Reader می‌تونید بخونید.
بگذریم؛ بعد از سه‌سال‌و‌نیم انتظار آروزی ما محقق نشد و ناچاراً تصمیم گرفتم یه سیم‌کارت ایرانسل بخرم و باهاش اینترنت‌بازی کنم! الان حداقل ۲ ساله که هی وعده می‌دن می‌گن شیش‌ماه دیگه، سه‌ماه دیگه، از ماه آینده... سرویس Gprs روی سیم‌کارت‌های دولتی فعال می‌کنیم. نکردن که نکردن. ولی الان هم خیلی جالب نیست. حالا اگه گوشی آدم دو تا سیم‌کارت بخوره یه‌چیزی. این‌که هی اینو بذاری اونو دربیاری که نمی‌شه. از طرفی ایرانسل هنوز همه‌جا آنتن نمی‌ده که آدم با خیال راحت اون سیم‌کارت رو بذاره کنار، به طور دائم از ایرانسل استفاده کنه.
اتصال به اینترنت با موبایل برای من یکی که رویایی بود. این‌که مثلاً توی کوه یا توی اتوبوس یا توی رختخواب حتی! بگیرم اخبار بخونم. عکس دانلود کنم یا آپلود کنم. حالا چت که دیگه از ما گذشته ولی فک کن! رفتی سفر یه جای خیلی دنج و باصفا نشستی، راحت می‌تونی عکس یا فیلم بگیری و فوراً آپلودش کنی و دوستت یا خانواده‌ت از اون طرف دنیا بتونه فوراً عکس یا فیلم رو ببینه! واقعاً رویایی بود. سر کلاس درس می‌تونی وبلاگ بنویسی یا بخونی!.
تقریباً تمام این آرزوهام عملی شدن؛ البته با آپلود کردن هنوز یه کم مشکل دارم. نمی‌دونم اشکال از گوشی منه یا چیز دیگه‌ای.
در آخر به شما فرزندان گلم سه تا نصیحت می‌کنم!
اولاً هیچ‌وقت از یاد خداوند غافل نشید و در محضر خدا معصیت نکنید!
ثانیاً در زندگی تقوی پیشه کنید!
ثالثاً Opera Mini و Morange رو از این سایت دانلود کنید و روی گوشی‌تون نصب کنید تا در زندگی رستگار شوید!
این دو تا برنامه اولی‌ش که یک مرورگر خیلی قویه. سرعت بسیار بالایی داره. هزینه کارت شارژ رو پایین میاره!!. (به دلیل فشره کردن صفحات و کاهش ترافیک ورودی و خروجی) . سایت‌ها و وبلاگ‌های لیفتر شده رو هم باز می‌کنه. واسط کاربری عالی‌ای هم داره.
Morange هم که یه برنامه کامله. ارسال‌و‌دریافت ای‌میل. چت. آپلود عکس. فید ریدر ( خبرخوان). اورکات‌بازی هم باهاش می‌تونین بکنین! و و و . دوست خوبم، آقا میلادِ فِلاور! در این‌زمینه زحمت زیادی کشیده. چند بارهم براش کامنت گذاشتم اندازه یه رُمان!
یعنی هر کی ایرانسل داره و از اینترنتش استفاده می‌کنه، واجبه این دو تا برنامه رو نصب کنه. و اگه استفاده نکنه باید کفاره شو بده. ضمناً گوگل ریدر نسخه موبایل هم به‌شدت توصیه می‌شه. آدرسش هم هست: http://google.com/reader/m.
به زودی یه پست جدید با موبایل می‌نویسم.
|+|  جمعه 13 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: وبلاگ و وبلاگ نویسی  | 

نیک‌آهنگ کوثر برای نخستین روز ماه می، کاریکاتوری کشیده که اینقدر جالبه که نتونستم نیارمش تو وبلاگ. حتماً ببینید.
|+|  پنجشنبه 12 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: عکس  | 

تازه از بیرون اومده بودم خسته و کوفته، هوا هم گرم؛ یله و رها روی کاناپه ولو شده بودم و داشت خوابم می‌بُرد که زنگِ در بیدارم کرد. شروع کردم با خودم استدلال کردن که کی می‌تونه باشه! از طریق برهان خُلف، احتمالِ پشتِ در بودنِ خیلی‌ها رو رد کردم. منتظر بودم کسی بره درو باز کنه. یادم افتاد که  کسی خونه نیست؛ اصلاً باورش برام سخت بود که خودم باید جمع کنم بلند شم برم گوشی اف‌اف رو بردارم. سخت بود! هر جوری بود خودم رو رسوندم به اف‌اف. تا گوشی رو برداشتم، گفتش که از صدا و سیمان مزاحم شدیم، اومدیم برای مصاحبه!
سر جای خودم خُشکم زده بود! اشک از چشم‌هام سرازیر شد! با خودم گفتم دیدی چی شد؟! بالاخره منو پیدا کردن! من بالاخره کشف شدم! عاقبت یکی منو از زیر سنگ پیدا کرد! مثل کرمی که سال‌ها زیر یه سنگ گیر کرده باشه!!! ( آخه کرم، زیر سنگ که گیر نمی کنه!)
بدون معطلی چپیدم توی حموم، اُ صابون و شامپو  و سنگ پا و ... رو کشیدم به سر و پا و دست! ( آرایه‌ی لف‌و‌نشر که می‌دونین چیه؟) به قول ابراهیم نبوی بهتر تونه که بدونین! به‌هرحال؛ کت شلوار و کراوات و عطر و... (البته حتماً متوجه شدین که همه‌ی این کارها رو ذهنی انجام دادم!) وقتی رسیدم دم در، همین طور که دستم روی دست‌گیره‌ی در بود یه چیزهایی از ذهنم گذشت؛ این‌که مثلاً به محضِ رسیدن به هالیوود! چه‌طوری حال «جانی دپ» رو بگیرم، یا مثلاً بریتنی اسپیرز(!)... یا تام کروز ... یا وودی آلن!...
یک استعداد جدید کشف شده. الکی که نیست. یاد اون موقع‌ها به‌خیر؛ شاکی بودم از این‌که چرا کسی منو به جای براد پیت یا دی‌کاپریو اشتباه نمی‌گیره. هر چند؛ وقتی بزرگتر شدم پوستم یه‌خورده ( فقط یه‌خورده) کلفت‌تر شد و به این فکر می‌کردم که چرا کسی براد پیت رو با من اشتباه نمی‌گیره! مثلاً وقتی داره از خیابون رد می‌شه مردم بریزن سرش ازش امضا بگیرن و ماچش کنن بعد اونم یه خورده افه بیاد وخودشو بگیره و فکر کنه که مردم برد پیت رو دوست دارن. بعد همون موقع، یکی از وسط جمعیت، از شدت عشق و علاقه دچار تشنج بشه و فریاد بزنه « نویییییییید! دووووووسِت داریییییییم!!! چه حالی از برَد گرفته می‌شه! بعد یکی مثلاً از تون صداش می‌فهمه که این بابا نوید نیست که. این یه جواتِ عمله‌ی درِ پیته به اسم پیت! بعد یهو همه می‌ریزن رو سرش و گل‌ها و دفترچه امضاها رو می‌کنن تو حلقش!
کجا بودیم؟ آهان! دستم هنوز روی دست‌گیره‌ی در بود. یعنی وقتی در رو باز می‌کردم حلقه‌ی گل میندازن گردنم؟ نه بابا! مگه از نروژ برگشتم و تو المپیاد مقام اوردم؟ یا نور فلش دوربینِ عکاس‌ها کورم می‌کنه؟ یا یا یا یا...
توکل کردم به خدا و آیة‌الکرسی رو خوندم و بعدش سوره بقره و بعدش آل یاسین و نیرویی معادل یک و نیم نیوتن به دستم وارد کردم. در باز شد. یه پسره‌ی نی‌قلیون مُفنگی ایستاده و بود و سلام کرد.خواستم بگم بچه بیا برو اونور مزاحم نشو. مصاحبه مطبوعاتی دارم. از ینگه‌ی دنیا اومدن واسه مصاحبه. یانکی‌های جهود! از وادی شیطان بزرگ اومدن! دیدم داره می‌گه من خودم مصاحبه کننده‌م! حواسم به کلاسور و خودکاری که دستش گرفته بود نبود. بود نبود. بود نبود. بود نبـ... گفتم لابد هایدن کمراست! با انگشت شست و سبابه‌م لاله‌ی گوشش رو به آرومی گرفتم و با دست راستم آروم به گونه‌ش زدم و گفتم اَی شیطون!!! دوربین تون کجاست؟! پشت اون ماشینه؟! بعد انگشت‌هامو که به شکل V در آورده بودم به اطراف، نخ‌سوزن ماشین‌های پارک شده و پشت درخت‌ها و ... نشون می‌دادم!
گفت می‌خواستم نظرتون رو درباره‌ی سریال‌های تله‌ویزیون بپرسم. پرسید چه سریال‌هایی رو دیدین اخیراً؟ گفتم نمی‌دونم. گفت نه جدی می‌گم! گفتم آها جدی می‌گی! یه کم به مخیله‌م فشار آوردم یادم اومد که سریال مدار صفر درجه رو دیدم خوب بود. البته هنوز کتابی به همین اسم رو ( احمد محمود) نخوندم. دیگه یادم نمیاد. آهان! « مرد هزار به به» رو هم دیدم. عالی بود. هم انتقادی‌ترین سریال مدیری بود، هم خیلی فان بود! البته « مارلون براندو» هم توش بازی می‌کرد. که پشت میز نشسته بود ( روی میزش هم پر از جک‌و‌جونور) هی به این بیچاره می‌گفت حدس بزن! این هم می‌گفت ببخشید چیو حدس بزنم؟!
دیگه چیزی یادم نمیاد. پرسید ببخشید پس شما احیاناً چیکار می‌کنین تو خونه آیا؟! گفتم من که معمولا تو خونه نیستم. اگه هم هستم و وقت داشته باشم به تله‌ویزیون اختصاصش نمی‌دم. گفت ماهواره دارین؟ گفتم جونم؟! گفت ماهواره دارین؟ گفتم جونم؟ گفت ماهوار... گفتم آره یکی داشتیم پارسال سوخت گذاشتیمش کنار دیگه هم‌نخریدیم!
گفت چرا ننداختینش تو سطل آشغال؟ گفتم منتظر یکی هستیم بیاد جمعش کنه ببرش! گفت شما چرا تو وبلاگتون اینقدر چرند می‌نویسین؟ گفتم به قول پردیس کوچولو، دیگه همینه دیگه!

|+|  دوشنبه 9 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

از تمام درس‌ها عقبم. نخ‌سوزن برنامه‌نویسی. اوایل فكر میكردم علاقه دارم بهش، اما حالا...
كلاسش هم خیلی بده. شلوغ هست، از بخت بد هم یه‌مشت بچه ریقو و ... و ... ( جاهاي خالی را با كلمات مناسب پر كنید) ترم اولی هم هم‌كلاس‌مون شدن. باز خوبه مختلط نیست كلاسش وگرنه معلوم نیست چه افتضاحی می‌كردن اینا.
ولله ما كه ترم اول بودیم این‌قدر مزخرف نبویم! خلاصه یه تكونی باید به خودم بدم. از الان شب امتحان رو می‌بینم كه به گُه‌خوردن افتادم...!
|+|  پنجشنبه 5 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

معمولاً مواقعی که می‌شینم پای کامپیوتر، فوراً FeedDemon ( بهترین نرم‌افزار فید ریدر دنیا!) رو باز می‌کنم، در کمتر از پنج دقیقه فیدهای مورد علاقه‌م رو آپ‌دیت می‌کنم و بعدش نیم‌ساعت، یک‌ساعت، یا حتی اگه فرصت باشه دو سه ساعت می‌گیرم می‌خونم‌شون. اصلاً یکی از لذت‌بخش‌ترین لحظه‌های زندگی من همینه که در عین ‌حالی ‌که از فرط خستگی هیچ غلط دیگه‌ای نمی‌تونم بکنم، بگیرم وبلاگ بخونم.
فعالیت وبلاگی من ۹۹ درصدش وبلاگ خونیه و فقط یک درصدش وبلاگ‌نویسی. به هر حال، دیدن بهتر از دیده شدنه!
لذا(!)  بر آن شدم فکری بکنم برای این‌که مطالبی رو که از وبلاگ‌های مختلف می‌خونم و از خوندن‌شون لذت می‌برم، با خوانندگان وبلاگ هم به اشتراک بذارم.
روش خیلی ساده‌ایه و بعداً در مورد چگونگی این‌کار می‌نویسم. خلاصه بگم، لینک مطالبی که خودم خوندم و ازشون خوشم اومده و دوست دارم شما هم بخونید رو توی ستون سمت چپ می‌تونید ببینید. بعضی سایت‌ها ممکنه مسدود باشن. برای این‌که با سایت‌های مسدود شده روبرو نشین، می‌تونین روی « متن کامل همه‌ی مطالب، در یک صفحه» کلیک کنین. در این‌صورت تمام نوشته‌ها رو صرف‌نظر از این‌که مسدود باشن یا نباشن می‌تونین بخونین.

|+|  دوشنبه 2 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: وبلاگ و وبلاگ نویسی  | 

وقتی بعد از مدتی (هر چند کوتاه) دوباره می‌خوام بنویسم،انگار وسواس عجیبی دارم. اما مثل همیشه دلُ می‌زنم به دریا و دستم رو به کی‌بورد می‌رسونم. اون همه سوژه و مطالبی که یه زمانی می‌خواستم بنویسم که یا وقتش نبود یا حسش، همه رو ...
بگذریم...
کلاً بعد از پایان تعطیلات عید، انگار توی شبکه‌ی زندگی آنلاین نبودم! آفلاین بودم. خواب بودم، گیج بودم ...
معمولاً شب عید یا چند شب قبلش یا چند شب بعدش آدم به فکر میفته که سالی که گذشت چه‌جوری بود، سالی که میاد چه‌جوری باید باشه. و از اونجایی که به کسی چیزی مربوط نیست(!)، من الان می‌خوام این کار رو بکنم. البته منظورم اینه که الان می‌خوام بنویسم. فکر‌هاشُ قبلاً کردم. احساس می‌کنم فصل جدیدی از زندگی‌م داره شروع می‌شه. دوباره یه فصل تازه، با احساسات تازه، با عقاید و افکار مترقی‌تر، احساس می‌کنم سال ۸۷ باید بهتر زندگی کنم.
سال ۸۶ اونقدرها هم که به نظر میومد سال بدی نبود. هر چند به هیچ‌وجه نمی‌تونم بگم سال خوبی بود برام.
مهم‌تر از همه این‌که اولین درآمدم رو کسب کردم. مبلغش اونقدرها قابل‌ توجه نبود ولی خب به عنوان اولین درآمد، واسه خودش کلی شیرین بود. الان هم با اون شرکت همکاری دارم. هر چند زیاد به محیطش علاقه ندارم.
در این سال تا حدودی هم موفقیت تحصیلی داشتم. ترم قبل رو با ۲۳ واحد که خیلی هم سنگین بود گذروندم. البته این‌طور که بوش میاد (جورج بوش قرار نیست جایی بیاد!) این ترم رو سالم ازش بیرون نمیام!.
در این سال تغییر زیادی توی طرز فکرم راجع به شیوه‌ی زندگی اتفاق افتاد که البته مثبت نبود. امسال باید مثبت بشه.
در این سال اون سفرهایی که دوست داشتم برم، نرفتم
در این سال به جز چهار تا دونه کتاب دویست سیصد صفحه‌ای کتاب دیگه نتونستم بخونم متاسفانه. حیفه. به نظر من تو این سنین جوونی کتاب بیشتر به دردم می‌خوره تا مثلاً سی‌سالگی.
با وجود این‌که به این قضیه برخورده‌م که من اصولاً برای دوست داشتن آفریده شدم نه دوست داشته شدن، در سالی که گذشت نتونستم کسی رو، اون طور که دلم می‌خواد، دوست داشته باشم. سال گذشته با دختری آشنا شدم که شرح ماوقع و این‌که چرا نتونستم دوستش داشته باشم رو توی پست‌های بعدی می‌نویسم.
سالی که گذشت سال آشنا شدن من با صنعت بود. از چند کارخانه‌ی بزرگ و معروف دیدن کردم. آدم واقعاً به رشته‌ش؛ و همین‌طور خودش، که این رشته رو انتخاب کرده امیدوار می‌شه.
و بدون شک یکی از تاثیرگذارترین پدیده های سال قبل، وبلاگ بود. البته وبلاگ‌خوانی، نه وبلاگ‌نویسی. بیشتر از سال‌های قبل وبلاگ‌خوانی کردم و در این زمینه به کمک تکنولوژِی‌های جدید، مجهزتر هم شدم. به زودی تعدادی از وبلاگ‌هایی رو که همیشه می‌خونم  به لینک‌های وبلاگ اضافه می‌کنم.

|+|  یکشنبه 1 اردیبهشت1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

سرنوشت؛
بهانه‌ی ظالم برای ظلم
و بهانه‌ی ابله یرای شکست...

|+|  دوشنبه 19 فروردین1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

کسانی که آبادان و خرمشهر را برای سفر نوروزی‌شان انتخاب می‌کنند دو دسته هستند و البته این موضوع به عدد سه تعمیم نمی‌یابد!
دسته اول خانواده شهدا و امثالهم هستند که قصدشان بیشتر بازدید از مناطق جنگی و عملیاتی مثل شلمچه است و آرزوی دیدن مسجد جامع خرمشهر و نمایشگاه‌های نظامی به دلشان مانده است، و دسته‌ی دوم کسانی هستند که از شهرهایی مثل تهران و ... که به هدف دیدن آبادان و لب دریا(!) و ... به این شهرها (بویژه آبادان) می‌روند.
به نظر من دسته‌ی دوم تا حدودی می‌خورد توی ذوق‌شان. فکر می‌کنم این تصمیم‌شان بیشتر نشأت گرفته از القائات ترانه‌های مبتذل لس‌انجلسی ست!
از بس اینها توی ترانه‌هایی که بیشتر توی عروسی‌ها و مجالس این‌چنینی کاربرد دارند، شنیده‌اند که آبادان شهر وفاست غروباش چه با‌صفاست، یا مثلاً ولک تنگ ِ غروبه لب بندر شلوغه! یا حتی دختر آبادانی بی‌قراره، عاشق شده و خبر نداره!!!
تا آنجایی که من اطلاع دارم خرمشهر که بعد از جنگ دیگر خرم‌شهر نیست ، آبادان هم بعد از انقلاب کلاً با برچیده شدن بساط شرکت‌های نفتی خارجی از این شهر، دیگر آوازه‌ی قدیم را ندارد. هنوز نقشه‌هایی هستند که روی کشور ایران فقط دو اسم تهران و آبادان نوشته شده است. از بس این شهر اهمیت و شهرت جهانی داشته است.
استادی داشتم که تعریف می‌کرد توی دانشگاه منچستر کسی از من پرسید کجایی هستی؟ گفتم ایران. انگار متوجه نشد. پرسید پایتخت کشورتان چه شهری ست؟ گفتم تهران. بعد که دیدم واقعاً نمی‌شناسد گفتم تا حالا اسم آبادان را شنیدی؟ گفت آوه یس! یس! اوکی! وری گود!
قبلاً یک بار آبادان رفته‌ام. آن موقع تابلوی سبز‌رنگ راهنمایی‌ رانندگی که ابتدای شهر نصب می‌کنند و اسم شهر را رویش می نویسند، خیلی جالب بود! یکی آمده بود زیر کلمه‌ی آبادان نوشته بود برزیلته!!! بعد توی فروشگاه‌های لوازم ورزشی، دیدم که پرچم برزیل را هم می‌فروشند!

دوستی دارم توی آبادان که البته اصالتاً جنوبی نیست و بنا به دلایلی آنجا زندگی می‌کند. و از آنجایی که علاقه چندانی به حضور و همراهی در سفرهای خانوادگی ندارم فوراً بهش زنگ زدم و او هم فوراً خودش را رساند. گشتی به اطراف شهر زدیم. آبادان جای دیدنی به‌خصوصی ندارد. دو سه تا مرکز خرید دارد و اسکله و ساحل اروند.
پاساژی هست به اسم بازار کویتی‌ها که یک چیزی توی مایه‌های پاساژ قیصریه‌ی اهواز است. به‌طور کلی اکثریت قریب به اتفاق پوشاک و اجناسی که در بازارهای آبادان به فروش می‌رسند خارجی هستند. مرکز خرید دیگری بود نزدیک گمرک و مرز، که اسمش را نفهمیدم. این یکی بزرگتر و شیک‌تر است. یکی از فروشنده ها شروع کرد که ما توی تندیس ِ تجریش هم شعبه داریم!.
 از پشت فنس می‌شد انبار گمرک را دید. پرادو‌هایی که به صف ایستاده بودند!. سوار این لنج‌های ماهی‌گیری هم شدم و اتفاقاً با مالک یکی از آنها هم گپی زدم. بنده خدا پسربچه هشت‌ نه ساله‌ای داشت که بعداً فهمیدم نابیناست.
    
کابین کنترل لنج
    
قایق های تندرو گارد ساحلی!!! (گمرک)

لِین احمدآباد را هم دیدم. آبادانی‌ها خیلی گرم می‌گیرند و واقعاً خون‌گرم هستند. برای غریبه‌ها و مسافران احترام قائل هستند. مثلاً اگر از یک مکانیک که دستش بند است و در حال ور رفتن با یک ماشین است، آدرس بپرسید، با آن سر و وضعش و با احترام تمام می‌آید و جوابتان را تمام و کمال می‌دهد. و آدم را شرمنده می‌کند. توی ایام نوروز مسافران خیلی زیادی می‌ریزند توی آبادان. تا حدی که دوستم  می‌گوید بعضی آبادانی‌ها هم جو‌گیر می‌شوند و فکر می‌کنند مهمان نوروزی هستند!
البته بلف آبادانی هم معروف است دیگر! خیلی اهل بلف و خالی‌بندی هستند! تا حدودی نخورده مست هستند! تمام دست‌فروش‌ها بلا استثناء (!) عینک ری‌‌بان به چشم دارند. و نوار بندری می‌گذارند و با حرکات سر و گردن روح‌شان را شاد نگه می‌دارند! خلاصه حال می‌کنند!

خرمشهر اما فقط مسجد جامع را دارد. توصیه می شود کسانی که علاقه‌ای به دیدن چفیه ندارند کلا بی‌خیال ِ مسجد جامع بشوند!!! چشمتان روز بد نبیند! یک تیپ‌هایی هست آنجا که باید بروی ببینی! ریش‌ها همه تا زیر چشم! بدون استثنا همه چفیه به گردن دارند. پیراهن‌های بدون یقه که روی شلوارهای پارچه‌ای بی‌ریخت انداخته شده‌اند. و بعضاً با دمپایی!. همه مغازه‌ها نوار نوحه و مداحی و از این‌جور چیزها گذاشته‌اند و چفیه و عبا و مهر می‌فروشند. دخترها را باید ببینی! چادر از این آستین‌دارهاش، سیبیلو! و گله گله از اتوبوس‌های موسوم به کاروان راهیان نور پیاده می‌شوند. جوری به آدم نگاه می‌کنند که انگار تا حالا آدم ندیده‌اند! خلاصه اصلاً از داخل ماشین پیاده هم نشدم.
خرمشهر و مناطق جنگی بیش از هر چیز دیگری مرا یاد ابراهیم حاتمی‌کیا می‌اندازد.
این عکس را هم ببینید؛ پشت شیشه ویترین یک بوتیک!

|+|  یکشنبه 11 فروردین1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

گراز تا حالا دیدین؟! من دیده‌م. این موجودات بخت‌برگشته نمی‌تونن مثل ماها به‌راحتی اطراف رو نگاه کنن. یعنی سرشون رو نمی‌تونن راحت به این‌ور و اون‌ور خم کنن. مثلاً وقتی می‌خوان سمت چپ‌شون رو نگاه کنن مجبور می‌شن تا حدود زیادی هیکل‌شون رو به‌کل بچرخونن. من الان شرایط‌شون رو درک می‌کنم!
سر ظهری نمی‌دونم چه‌مرگم بود همین‌طور که به پشتی صندلی تکیه داده بودم، سرم رو تا حد ممکن برگردوندم و ناگهان چنان دردی رو احساس کردم که مپرس! الان گردنم به‌شدت درد می‌کنه.

|+|  پنجشنبه 8 فروردین1387   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

تا چند ساعت دیگر سال هشتاد و شش تمام می­شود. قرار بود در این آخرین روزها گزارشی از عملکردم را در این سال بنویسم.  مشغله بسیار شدید این روزها ( و به طور کلی اسفند ماه) باعث شد نتوانم روی این مسئله فوکِس کنم و بنشینم خوب فکر کنم. می­خواستم بنویسم توی این سال چه کارهایی کرده­ام. چه غلط­هایی باید می­کردم و نکردم و چه غلط­هایی نباید می­کردم و کردم. کردن و نکردن؛ مسئله اینست.
اصولاً سالی که نکوست، از بهارش پیداست. نکوئی سال هشتاد و شش هم از نخستین روزهایش پیدا و قابل پیش­بینی بود. بدبیاری­های پی­در­پی، خبر از سالی خوش و قشنگ و پر بار می­داد.
در این­که زمان زیادی از عمر من با فکر کردن و خیال­پردازی سپری می­شود شکی نیست. در طول روز حداقل پنج­ساعت به فکر کردن ِ محض می­گذرد. توی محیط خانه، توی کلاس درس، در حین قدم زدن توی خیابان. بطوری­که بارها پیش آمده است که می­آیند می­گویند فلانی دیروز دیدمت تو خیابون. سلام کردم محل نذاشتی.
توی تاکسی و حتی پشت فرمان. یک­بار توی یک بلوار محلی توی یک منطقه­ی مسکونی، پشت فرمان بودم و با سرعت کم و اینقدر غرق فکر بودم که نزدیک بود کار دست خودم بدهم. روز روشن چند بار چراغ می زد. تا اینکه دستش را گذاشت روی بوق و باعث شد به خودم بیایم و فوراً خودم را کنار بکشم. یک پراید سفید از بیخ گوشم رد شد. با انگشت به کله­اش اشاره می­کرد. بعد فکر کردم که چطور این را ندیدم. به خاطر آوردم که چند بار چراغ زده بود. اصلا چرا خلاف آمده بود؟ آهان باند کناری در دست تعمیر بود. خلاصه به خیر گذشت.

کجا بودیم؟ آهان. می­خواستم بگویم قرار بود کارهایی را خارج از ذهنم انجام بدهم. می­خواستم بیشتر سفر کنم. مثلا همین دم عیدی قرار بود به اتفاق یک دوست بروم کیش را ببینم. که نشد.

می خواستم [پاراگراف حذف شد] خیلی کارها می­خواستم بکنم که همین الان بطور ناگهانی متوجه شدم حوصله این­کار بی­حاصل (بر شمردن این مسائل) را ندارم.

 روزهای آخر سال یک ویژگی دارند و آن این­که همه سعی می­کنند فعالیت­های­شان را طی سال گذشته مرور و ری­ویو کنند. در این سال موفقیت­های نسبی­ای هم کسب کردم که اینجا نمی­توانم اقرار کنم. اما هنوز هیچ راهی ( ولو یک روزنه کوچک) برای آن بن­بست بزرگ پیدا نکرده­ام.
احساس می­کنم که بیست و اندی سال است که توی یک زیرزمین تاریک و نمور افتاده­ام. اوایل با خودم می­گفتم به محض اینکه «بخواهم» و لازم باشد می­توانم خودم را از اینجا نجات بدهم.  در سال هشتاد و شش به این نتیجه رسیدم که هنوز حتی یک روزنه کوچک هم به بیرون پیدا نکرده­ام. هنوز پرتوی خورشید را ندیده­ام. هنوز چشمم به آبی ِ آسمان نیفتاده است.
چند ساعت بیشتر به پایان هشتاد و شش نمانده است. خیلی حرف دارم .که نه وقتش هست و نه حسش.
عید بهتان خوش بگذرد.

|+|  چهارشنبه 29 اسفند1386   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

شیطونه می گه بزنم خودمو راحت کنم بره پی کارش. بدبختی اینه که به محض اینکه برسیم اون طرف باز یقه مون رو میگیرن میگین با اجازه کی اومدین اینجا...؟! حالا بیا و درستش کن. باقالی بیار و خر بار کن.

|+|  چهارشنبه 29 اسفند1386   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

بعضی وبلاگ نویس ها موقعی به وبلاگ پناه میارن که یا خیلی سرخوشن یا خیلی غمگین.

|+|  چهارشنبه 29 اسفند1386   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

بیشتر ِ وقت­ها که خرابم، خودم می­دونم چطور می­تونم از پسش بر بیام؛ خیلی راحت می­تونم یک­جوری قضیه رو تحلیل کنم و خودم رو آروم کنم.
اما مسئله اینجاست که بعضی وقت­ها نباید این­کار رو بکنم؛ در حقیقت موندن ِ توی اون حس، بهم کمک می­کنه زودتر جهش کنم. زود تر شرایط رو به «نفع» خودم تغییر بدم.

بعضی وقت­ها یعنی همین ­الآن...

|+|  سه شنبه 28 اسفند1386   توسط نویــد  موضوع: روزانه  | 

درباره
بر شیشه‌های پنجره آشوبِ شبنم است.
پست‌های برتر
لوله‌کشی نوشابه به‌ تمام کلاس‌ها!
عکس خانوادگی!!!
پنج دقیقه جاها عوض!
Snarfer Rss Reader
آسمان، آبنبات، رنگین کمان
خرمشهر، آبادان، کجایی کوکا؟!!
همه‌ی پست‌های برتر
فیدِ لینک‌ها..... مشترک 

شوید. My Shared Items
موزیک وبلاگ
رویاهای طلایی/ جواد معروفی